سلام به دوستان عزیز

چهارشنبه 1395/5/27 جشن فارغ التحصیلی مهد کودک در تالار کوثر برگزار شد و بچه ها بعد از یک ماه تمرین سخت واقعا گل کاشتند........خسته نباشی دختر نازم ... امیدوارم که در تمام مراحل زندگیت موفق باشی و پله های ترقی رو یکی پس از دیگری طی کنی ...موفقیت تو آرزوی منه عزیزمقلب

همیشه به یاد داشته باش تنها چیزی که نمیمیرد و فراموش نمیشود نیکی و محبت و مهربانی است ...سعی کن قبل از هر چیز فقط مهربان باشی....

 

 الان که دارم این پست رو برات میزارم خیلی نگرانم از اینکه با این همه وابستگی که به دوران شیرین مهد کودک در کنار دوستان و مربیهای گلت گذروندی چطور می خواهی تا دو هفته دیگه دل بکنی و وارد دنیای مدرسه بشی .... از خدا می خوام که کمکمون کنه و تو این مسیر هیچ وقت تنهامون نزاره.........

 

سنا جونم دختر نازم 6 سال به سرعت برق و باد گذشت و از این روزها تنها خاطره ای موند در ذهن خاطرات شیرین و گاهاً تلخ...

شش سال روزهای سرد زمستون و گرمای تابستون ، رزوهای سخت و شیرین ، آلرژیهای فصل بهار و سرد و گرم شدن هوا تو پاییز و مریضیهای پی در پی و ویروسهای بدجنسی که امون بچه ها رو می برید... روزهایی که نمی تونستم مرخصی بگیرم و (من مجبور میشدم بر خلاف میلم تو رو پیش مامان جون بزارم مامان جونی که خودش بیشتر از همه نیاز به مراقبت داره و اون از هیچ کمکی هیچ وقت دریغ نکرد ازت ممنون مامان خوبم) خدا رو شکر با هم پشت سر گذاشتیم... و همشون خاطره ای قشنگ شد در ذهن ما....

در روز جشن وقتی شعر زیر رو می خوندید:

مربیای خوبم           دارم میرم از اینجا

میرم از این گلستان     دلم همیشه اینجاست

هرگز یادم نمیره         روزهای با شما رو 

خدا نگه بداره              همه مربیا رو

آمادگی تموم شد        کلاس درس شروع شد

 

من خودم گریه م گرفته بود و لحظه لحظه شش سال برام تداعی می شد .....خدای مهربونم موفقیت دخترم  و همه بچه های پاک و معصوم سرزمینم رو ازت خواستارم.

تو سکانسی که باید بچه ها شعر امام زمان رو می خوندند تو و پرنیان فرشته شده بودید و تو سر بچه ها گل می ریختید..چقدر ته دلت ذوق داشتی که فرشته شدیتشویققلبتشویق

اینم شعر امام زمان:

ای امام زمان 

نور هر دو جهان

مهدی فاطمه

الامان الامان

ای گل انتظار

یوسف بی قرار

مهدی فاطمه

حاجتم را بردار

ای دل من در بند تو مهر

سوخته شمع جان سوز لطف توست

امید و جان منی دست من بگیر

دعا و ذکر منی دست من بگیر

مهدی جانم مهدی

ای یوسف زهرا

نور هر دو دنیا

مهدی فاطمه تو بیا تو بیا

ای تو دنیای منی

هم عقبی منی

مهدی فاطمه روح و جان منی

ای همه جا من یاد تو هستم

عاشق وصل و رویت هستم

امید و جان منی دست من بگیر

دعا و ذکر منی دست من بگیر

مهدی جانم مهدی

شعرهایی که بچه ها با لباس محلی برای استانهای مربوط به خودشون رو خوندند واقعا قشنگ بود و همه لذت بردند.

شما با پج تا از بچه های دیگه هم شعر استان لرستان رو باید می خوندید:

من لر بختیارم (2)

سر به صحرا دارم

گبه خوب می بافم

هوای پاکی دارم

من که یک ایرانیم

از کدام استانیم؟

عکسهایی که از جشن دارم تعدادشون خیلی زیاده و من تا جایی که وقت و سرعت اینترنت اجازه بده برات آپلود کردم ...

فکر می کنم دیگه کم کم باید از دنیای وبلاگنویسی خداحافظی کنم البته که دو تا پست دیگه برات دارم که بزارم یکی پست مربوط به تولدت دیگری هم پست مربوط به مسافرت به رامسر

خودت که باسواد شدی اگر خواستی خاطراتت رو در ادامه می نویسی اگرم نخواستی فقط خواننده ای می شی برای خاطراتی که مامان برات نوشت و ثبت کرد.




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٥/٦/۱٦ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

دیروز مهمان یک مهربان بودم

مهربانی که دلش بزرگ و پر از امید هست .

گفت:

اگر همه درها بسته است به دنبال یک روزنه باش

چشمهایت را بازتر کن

از آن روزنه به اجابت خواهی رسید.

گفت:

خدا عالم به حال همه است

فریادرس گنجشک،

همان گنجشکی که با باد و طوفان ، آشیانه اش را با جرقه رعد و برق سوزاند

گنجشک شاکی و گلایه مند شد

که چرا من؟ چرا آشیانه من؟

خدا گفت: مار بوآ در حال بالا آمدن به سمت آشانه ات بود

ما ترا از بلعیده شدن نجات دادیم

تا اینگونه بال بزنی و نجات یابی.

و گفت:

به داشته هایت بیشتر ببال.

حرف های بسیار بسیار دلنشینی زد.

و من امروز با امید بیشتر

با نگاهی بازتر

دعاهای آسمانی ام را رها و

به دست باد سپردم

تا بی دغدغه نفس بکشم.

حتما خدا مرا دوست دارد

حتما حواسش به من هست

حتما روزی اجابتم میکند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

سلام

دیروز جمعه به اتفاق مهدی و سنا رفتیم باغ نگارستان در میدان بهارستان

یک دورهمی خوب و دلچسب با دوستان عکاس مهدی همراه با استاد عاطفه حقیقی عزیز

یک موزه تاریخی قشنگ مربوط به دوران فتحعلی شاه قاجار و نقاشی های به جا مانده از آن دوران:

سنا با دوست یک روزش سارینا


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٦ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

سلام به همه دوستانم

هر چقدر هم که فیس بوک و اینستاگرام و تلگرام و... قدرت نمایی کنند باز اینجا بهترین و قشنگترین فضاییه که متعلق به منه و هر چقدر هم که کم بنویسم و شاید مدتها ننویسم ولی باز دلتنگ نوشتن و ثبت خاطراتمون در اینجا میشم...قلب

سنای مامان نفس زندگیم ...همینجوری همیشه و لحظه به لحظه داریم از بزرگ شدنت لذت میبریم و گاهی این لذت من رو تا اوج خوشبختیه بی نهایت بالا می بره...لبخند

 

جهانِ کوچکِ من از تو زیباست ......نازنینم

دخترکم به سرعت در حال سپری کردن روزهای قشنگ مهد کودک و شیطنهای بچه گانه خودشه و از لحظه به لحظه اون داره لذت میبره و ما رو هم غرق شادی می کنه و من هم بی صبرانه منتظر امدن مهر و شروع فصل جدید در زندگی نازگلکم هستم درسته مدرسه رفتن و اون هم با  شاغل بودن مادر ... می دونم مشکلات خاص خودش رو داره و از خدای مهربون خواستم که هر لحظه و هر ثانیه در کنارمون باشه و در تمام لحظات کمکمون بکنه.... خدا جونم شکرت به خاطر همه چیز لبخند

این روزها خیلی دم از تنهایی میزنی و گلایه از اینکه چرا خواهر و بردار نداری

این روزها اونقدر حرفای گنده تر از دهنت می زنی که من باور می کنم که دیگه واقعا داری بزرگ می شی

این روزها اونقدر به بابا مهدی حرفای عشقولانه میزنی و حس حسادت

من رو تحریک می کنیقلب

این روزها می گی مامان رفتم مدرسه دوست دارم کیفم صورتی باشه با عکس دوراقلب

مامان ؛ دوست دارم بهترین بچه کلاس بشمقلب

مامان میشه صبح با بابا برم مهدکودک تو بری اداره و منم میگم چرا  دخترم؟ بعدش خیلی زود لو میدی که بابا منو میبره اون پارک ته مهدکودک که یک جورایی پارک بلااستفاده است ولی تو اجازه نمیدیعصبانی

این روزها وقتی یک شب فقط نه بیشتر پیش مامان جون یا خاله میمونی میگی مامان دلم برات خیلی تنگه میخوام زود بیام پیشتقلب

این روزها خاله های مهدکودک رو خیلی دوست داری و می گی مامان اگر رفتم مدرسه میشه بعضی وقتا بیام خاله هامو ببینمقلب

این روزها تو فضای بیرون مهدکودک می گی مامان بیا با هم دنبال تاج (کاج) بگردیم...لبخند

این روزها می گی مامان تو همون جلو پارکینگ اداره وایسا و من خودم می خوام برم مهدکودک تو هم از دور مواظبم باشقلب

این روزها شبا وقتی داری می خوابی به بابا مهدی می گی بابا مواظبم هستیقلب

این روزها داری سی دی دورا رو یکی پس از دیگری می بینی و خیلی این کارتون رو دوست داریقلب

این روزها از آموزشگاه زنگ زدند گفتند ساعت کلاس چرتکه عوض شده و ساعتاش به ما نمی خوره و تو کلی ذوق کردی که نمی خوای بری کلاسقلب

این روزها وقتی داریم با هم چیزی می خوریم و من دارم زودتر تموم می کنم گریه می کنی مامان تو برنده شدی میشه برنده تو بدی به من، برای اولین بار که اینو گفتی من متفکر که این یعنی چی ولی الان دیگه عادت کردم و می گم باشه برندم مال شما

این روزها می گی مامان منو ببر کلاس رقص و کلاس قرآنمتفکر

این روزها واقعا دلسوزیقلب

این روزها واقعا مهربونیقلب

این روزها خیلی خواستنی هستیقلب

این روزها خیلی دوست دارمقلب

این روزها عاشقتمقلب

 

روایت  1395/04/13

دیروز مامان جون تو موقع پاک کردن سبزی خوردن یک کفش دوزک پیدا کرد و نگه داشته بود تا تو بری ببینیش و تو هم گفتی مامان می خوام ببرم مهد کودک به دوستام نشون بدم خلاصه ما هم گذاشتیم تو یک ظرف پلاستیکی ماست... آوردیمش خونه تا تو ببری مهدکودک فردا صبح هم پشیمون شدی و گفتی مامان گناه داره می خوام تو چمن ها ولش کنم بره ..چشمک

راستی این روزها تو کلاس نقاشی با خانم نیک اجداد خیلی حال می کنی و خیلی همو دوست داریدماچ

کمی هم اندر احوالات همسری

اینکه این روزها علاوه بر کار اداره سخت مشغول کلاس های عکاسی و تمرین و ... هست تا به امید خدا کار عکاسی رو هم در کنار کار اداره شروع کنه و ما هم دعا می کنیم که خدا حسابی بهش کمک کنه که موفق بشه قلب

قلبهمسر عزیزم عاشقتیم و ممنون که عاشقمونیلبخند

 

ما بین تمرین کردناش یک چیزهایی هم به من یاد داده و من رو هم به عکاسی علاقمند کرده به خاطر همین دیگه فرصتی پیدا نمیشه که به وقتمون رو به مسافرت و تفریح بگذرونیم .... و سنا هم ناراحت از این موضوعقهر

 

 

صد سال بعد از امروز؛ برای کسی مهم نیست که من امروز چه ماشینی رانده ام؛ مهم نیست در چه خانه ای زندگی کرده ام؛ مهم نیست چقدر پول در بانک داشته ام؛ اما ممکن است دنیا جای بهتری شده باشد به خاطر اینکه من امروز تغییری در مسیر زندگی یک کودک داده ام.

 

باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،

به خدایی که خودم میدانم ...

سهراب سپهری


روزهای سنا به روایت تصویر:

 محمد حلما سنا

 

 

 

 

اولین بار که اسمت رو خودت نوشتی....

 

 

اینم از نمونه کارای بابا مهدی

 

 

مهربان دوستان گلم
لحظه هایتان سرشار از نابترین نیکیها




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۳٠ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند
روز و شب دارد
روشنی دارد
تاریکی دارد
کم دارد
بیش دارد
دیگر چیزی از زمستان نمی ماند
بهار می آید

 

--------

سلام به دختر زیباتر از گلم و به همه دوستان عزیزم

از آخرین باری که برای سنا مطلب گذاشتم حدود 5 ماه می گذره و تو این مدت خاطرات قشنگ زیادی بود که براش ثبت کنم ولی متأسفانه نشد ولی  سعی کردم از قشنگترین لحظات و دقایق عکس  بگیرم و تو آرشیو عکساش نگه دارم.

اسفند رو خیلی دوست دارم بدو بدو هاش رو بی نهایت دوست دارم ...
دغدغه این روزهای سنا هم این که پس چند روز دیگه عید میشه با کلی سوالات عجیب تو سرش که اصلا عید یعنی چی و ؟؟؟؟متفکر... و بی صبرانه منتظر چهارشنبه سوری و برنامه هایی که برای این روز داره هستش .. و همین طور برای سال جدید و انشاالله مسافرتی که در نظر گرفتیم...

بینهایت مهد و دوستاشو خاله های مهربونش رو دوست داره و هر روز با کلی انرژی راهی مهد کودک میشه و بعدازظهر هم با کلی خنده و خوشحالی بر می گرده و از سیرتا پیاز اتفاقاتی که تو مهد افتاده رو برای من و باباش با اون زبون شیرینش تعریف می کنه و من هم کلی قربون صدقه و فداش میشم....

آذر ماه خدا خواست و امام رضا (ع) طلبیدند و ما مشرف به مشهد مقدس شدیم...

(البته که من با پای آتل بسته  و ویلچر رفتم با اصرار مهدی و اینکه اصرار داشت حتما بریم و قرار شد که با ویلچر من رو حرم ببره با همه سختی که داشت ولی خیلی سفر  خوبی بود جای همه دوستانم خالی)

 

تو بهمن ماه با هم یک تئاتر جالب تو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفتیم(اسمش رو یادم رفته بعدا اسمش رو میزارم) اولین تجربه تئآتر رفتنش بود خیلی بهش حال داد و قرار شده بیشتر با هم تئاتر بریم

 تو بهمن ماه با نفس برنامه رنگین کمان بردمش که 94/11/24 از شبکه پنج پخش شد . خیلی بهش خوش گذشت

سنا در کنار سفره هفت سین مهد کودک

 

 

اینم دو تا عکس با پرنیان و فاطمه زهرا تو محوطه بیرون مهد کودک

 

دوست ندارم از این متن های با بار منفی بزارم ولی قشنگترینم وقتی بزرگ شدی متوجه میشی که این ها همه واقعیت دارند...و تو مجبور به پذیرش این واقعیتها هستی ..............

بزار آدمها تا میتونن سنگ باشن 

تو از نژاد چشمه باش 

جاری باش 

اجازه نده سنگها مانع حرکتت بشن

اونها رو با نوازشات ذره ذره خرد کن 

و از روی آنها با لبخند عبور کن 

در آخر هم با شعری از خیام نیشابوری و با آرزوی سلامتی برای تک تک دوستانم و با آرزوی سالی سرشار از سلامتی و تندرستی آخرین پست سال 94 رو هم به پایان می رسانم ...

خیام نیشابوری:
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

امید که به همتون خوش بگذره

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٢ | ٧:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

من و عشقم، 1394/08/29 درکه


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

عزاداریها مقبول

چهارشنبه قبل از عاشورا و تاسوعا مهد کودک مراسم ویژه ای برای بچه های پیش دبستانی اجرا کرد و بچه ها با پوشیدن لباس مشکی؛ پسرها با زدن زنجیر و دخترها با زدن سینه و زمزمه کردن یا حسین از مهدکودک راهی مسجد نزدیک مهد شدند خیلی مراسم قشنگ و دلنشینی بود

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۳ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

سلام به روی ماه دخترم و دوستان گلم

دلتنگ نوشتن بودم ،دلتنگ نوشتن از لحظه لحظه ی خاطره های ریز و درشت و عکسای جور واجور...دلم میخواد بنویسم ولی هر چی فکر میکنم میبینم چه قدر جا موندم از تموم ِ لحظه هایی که می شد ثبتشون کنم و نشد و نکردم ولی بدون ، دخترکم تمام لحظه های قشنگی که با هم داشتیم توی این روزهایی که گذشت توی خاطرم برای همیشه موندگاره و البته خب روزهایی هم بود که خستگی و ناراختی بود که فراموش بشه بهتره....... ولی با همه این وجود کلی عکسهای جامونده داریم که بزاریم و حظش رو ببریم

امروز سوم آبان ماه دقیقا سی و سه روزه که سنا وارد مقطع پیش دبستانی شده... هر روز صبح لباس فرم رو می پوشه و با هم به مهدکودک میریم امسال بر خلاف سالهای قبل که با شروع مقطع جدید کلی نگران می شدم تا سنا با شرایط جدید خودش رو وفق بده؛ خوشبختانه مربی های پیش دبستانی رو از قبل می شناخت و خیلی راحت پذیرفت و اصلا اذیت نشد....و تازه خیلی هم کلاس و بچه ها رو دوست داره.

مربی ها هم خیلی زحمت می کشند و تأکیدشون روی اطلاعات عمومی بچه ها در حد خودشون و رفتارهای اجتماعی و بهداشت فردی و قانونمند شدن بچه ها خیلی بیشتره البته در کنار آموزشهایی که دارند.

 چند روز پیش یکی از مربیها در مورد خواص بعضی از مواد غذایی و سبزیجات برای بچه ها صحبت می کرده و گفته بود اگر چیزی هست که شما دوست ندارید بخورید به ماماناتون بگید برن تو اینترنت خواص اون چیز حالا یا سبزیجات یا هرچیزی که دوست ندارید رو براتون سرچ کنند و پرینت بگیرند و براتون بخونند تا بدونید که همه مواد غذایی مفید هستند سنا اومد خونه گفت مامان من پیاز و سوپ و آبگوشت و سبزی رو دوست ندارم برام خواصش رو از اینترنت روی کاغذ برام بیار بخون من هم اطاعت امر کردم و فرداش براش پرینت گرفتم و خوندم ولی دریغ از اینکه بخواد ذره ای روی ذائقه ش تأثیر بزاره ولی باز هم در حد اینکه با مفهوم اولیه اینترنت آشنا بشن بد نیست...و من خوشم اومد.

دیگه اینکه بالاخره موفق شدم بعد از شش سال با راهکارهایی که مشاور بهم داد کم کم اتاق خوابش رو جدا کنم و الان دقیقا از اول مهر خودش تنها تو اتاقش می خوابه و این خودش باعث شده که دیگه کمتر به من وابسته باشه و مستقل عمل کنه و این موردی بود که خیلی خوشحال بودم از انجامش و احساس رضایت داشتم.

مورد دیگه که الان ذهنم یاری میکنه بنویسم روز 7 مهر روز آتش نشان بود که مهدکودک بچه های مقطع پیش دبستانی رو برای بازدید به آتش نشانی اداره برد و بچه ها از نزدیک با کار آتش نشانی آشنا شدند.

مورد دیگه بازدید از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود که بچه ها از نزدیک با نحوه درست کردن کاردستی و موردهای دیگه آشنا شدند و خودش خیلی احساس رضایت داشت و خوشحال بود خدا رو شکر.

عکسهای اولین روز پیش دبستانی  که بابا مهدی زحمتش رو کشید:

 

 

 

 

ان شاء الله خدا حافظ و نگهدار همه بچه های معصوم باشهقلب


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۳ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

در روز تولدت سر بر زمین ساییده و از درگاه حق نهایت سپاس خود را به جا آوردیم و برایت سالهای سال عمر با عزت و پر برکت خواستاریم . با آرزوی روشن ترین فرداها برای وجود نازنینت .

*flower*دخترکم ، برگ گلم ،‌ الهه زیبایی من : در جهان باورم هیچ چیز با ارزش تر از وجود نازنین و پر برکت تو نیست و هیچ چیز باشکوه تر از لبخند زیبا و معصومانه تو نیست، ای لبخند پاک خدا: جاودانه بخند و پاک بزی!

 

  آرزویم این است دلت خوش باشد

 نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند

 نشود غصه دمی نزدیکت

 لحظه هایت همه زیبا باشند

 از خدا می خواهم

 که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر

 و نباشی دلتنگ

 فرشته زیبای من تولدت مبارک  

 

 

 

دختر قشنگم دیگه بزرگ شده من همیشه آرزو داشتم دختر داشته باشم و خوشحالم که به آرزوم رسیدم عروسک کوچولوی بند انگشتیه من دیگه بزرگ شده انقدر بزرگ که واسه لباس پوشیدنم نظر میده! ناخونامون رو باهم لاک میزنیم و باهم مادر و دختری میریم گردش ......

دختر که داشته باشی

                           مادرتری

                                       خوشبخت تری

دختر مهربانم خیلی دوستت دارم و تورا به دستان خدای خوب و مهربان میسپارم.عزیز دلم در پناه معبود بی همتا تا همیشه سلامت و شاد و موفق باشی و عمر طولانی و با عزت و لذت داشته

 

تولد امسالت رو به پیشنهاد خودت مثل پارسال چند روز زودتر بنا به دلایلی توی مهدکودک برات گرفتیم تولد خیلی خوبی بود و خودت خیلی راضی بودی خدا رو شکر

البته تو روز واقعی تولدت هم یک کیک کوچیک گرفتیم و شمعش رو فوت کردی

 

عکسهای تولد در مهد کودک

سنا با بابامهدیش تو لابی مهدکود ک

 

 


 

چند تا عکس تولد در روز واقعی خونه مامان جون

پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢٥ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم...

 

او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم...

 

او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم...

 

او آرام در آغوشم آرام می گیرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم...

 

او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند...

 

او بازی می کند... کودکانه... می پرد ...حرف می زند...

 

به زبانی که کسی جز من نمیفهمدش.......و طبیعت را حس می کند! خدا را می بوید!

 

و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم!



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

زود بزرگ نشو مادر

کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقهه بزن، جیغ بکش، گریه کن، لوس شو، بچگی کن، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام.

آرام آرام پیش برو، آن سوی سن و سال هیچ خبری نیست گلم. هر چه جلوتر می روی همه چیز تندتر از تو قدم برمی دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی. الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز.. همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش، یک قدم، دو قدم، ولی زود بزرگ نشو مادر.

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست

کودکی کن، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم

عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم... هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد، من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را، تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛ با بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛

من نه بهشت می خواهم نه آسمان نه زمین

بهشت من زمین من زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛ من هیچ نمی خواهم هیچ

هیچ روزی به من تعلق ندارد، همه ساعتها و ثانیه های من تویی و من دست کودکیت را می گیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است

و هیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من با اختیار، به عشق تو را به این دنیا آورده ام


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

با آرزوی قبولی طاعات همه دوستان

پنج شنبه ای که گذشت با پیشنهاد بابا مهدی رفتیم باغ وحش ارم که دخترک یک حال و هوایی عوض کنه ....با وجود اینکه سومین شب قدر بود و احتمالی تعطیلی بود اول تماس گرفتیم که گفتند تا ساعت هفت و نیم باز هستند بعد رفتیم.........مهدی چون روزه بود دوربین عکاسی رو برنداشت گفت حس عکاسی گرفتن ندارم و من مجبور شدم با دوربین موبایلم عکاسی کنم......

 



اینم شهربازی باغ وحش

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢۳ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

سلامی چو بوی خوش آشنایی

حدود دو ماهی میشه که ننوشتم، دلیل و علت خاصی هم نداشت فقط اینکه زیاد رو مود نوشتن نبودم همین

دختر قشنگم نمیدونم چگونه از روزانه هایت بنویسم تا وقتی برای خودت خانمی شدی بدونی که چه روزهای قشنگی بوده روزهای کودکانه ات کاش می دونستی چه شیرین و زیبا دل میبری از من و همه ی کسانی که دیوانه وار دوستت دارند.

شیرینی و دلبریت گفتنی و نوشتنی نیست ... ای کاش زودتر بزرگ و بزرگتر شوی و برای خودت خانومی بشی و خودت طعم فرزند دار شدن رو بچشی تا بدانی که دست و قلم مادر را یارای نوشتن کودکانه های تو نیست ...

این روزها آنقدر حرف های قشنگ میزنی که با هر کلمه ات روی لبهایت را میبوسم و تو با همه بچگیهایت میگویی .. مامان آخه چقدر محکم بوسم میکنی ؟....

تو این مدت فقط یک مسافرت کوتاه به چمستان داشتیم ویلای تازه داماده خانواده همسر که خیلی بهمون خوش گذشت و جای همه دوستان خالی بود

برنامه هایی که برای دختر قشنگم در نظر گرفته بودم متأسفانه نمی دونم چرا جور در نمیاد اول از موسیقی شروع کنم ...... چون سنا باید از کلاس ارف سطح نیم شروع کنه ساعتهاش با ساعت کاری من و مهدی جور در نیومد و قرار شد که برای ترم پاییز  ثبت نامش کنیم .........برنامه آموزش شنا هم که شنبه با هم رفتیم استخر برای ثبت نام آموزش شنا مسئول ثبت نام گفت چون سنش خیلی کمه و امکان داره سخت قبول کنه که با یک مربی تنها توی آب بره شما باید یک جلسه امتخانی بیاریدش و ما به شما بگیم که می تونه ثبت نام کنه یا نه که متأسفانه سنا اصلا همکاری نکرد و می گفت من فقط با خودت میام توی آب این جوری شد که برنامه استخر هم کنسل شد و الان سنا فقط روزهای دوشنبه به کلاس نقاشی میره و روزهای یکشنبه و سه شبنه هم برای کلاس سفال ثبت نامش کردم که به هر دو تاشون خیلی علاقه نشون میده و و بقیه روزها رو هم یا با هم پارک میریم و استخر آخر هفته ها هم اگر برای خودم برنامه خاصی داشته باشم سنا با بابا مهدیش میرن خونه عمه های عزیزش و با بچه ها کلی آتیش می سوزونن و بعد هم خسته و کوفته برمی گرده خونه و اگر هم که برنامه ای برای خودم نداشته باشم من هم همراهیشون می کنم

هفته گذشته من و مامان جون و سنا رفتیم بازار بزرگ تهران که مامانم خرید کنه...  دست فروش های کنار بازار لباس عروس بچه گانه می فروختند که سنا پاش کرد تو یک کفش که من لباس عروس می خوام البته قصد داشتم براش لباس عروس بخرم منتهی بهش قول داده بودم که تو اولین عروسی که ان شاءالله پیش بیاد یک لباس عروس خوب براش می خرم که تو بازار گیر داد که من همین الان از همینا می خوام خلاصه از اون اصرار و از من انکار... از اونجا که مادربزرگ ها هم که همیشه طرفدار نوه ها هستند مامانم بهم گفت حالا اینقدر داره اصرار میکنه براش بگیر .....که آخر سر زور اونا چربید و بر خلاف میل خودم لباس عروس براش خریدم که زیاد هم کیپ تنش نبود دیگه اونقدر ذوق می کرد که بهم گفت مامان رفتیم خونه دوش گرفتم لباس عروسم و بپوشم تو هم برام رژ پررنگ بزنی عین عروسای راستکی بشم الهی من قربون حرف زدنت بشم گفتم باشه فقط همین یکبار اشکال نداره ..........

 

و دوباره مادرانه های مامان فریبا

 

دخترم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ

چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی

کسی که باعث گریه ات میشود رو پاک کن

دخترم، به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن

دخترکم تو بهترینی

همیشه با این باور زندگی کن

خودت را فراموش نکن

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد

اما به یاد داشته باش

کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند

نازنین من، هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست

اشتباه که کردی برخیز

اشکالی ندارد

بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند

خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی

کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد

احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...

آری .... دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی

***********

بهانه هم اگر می گیری

  بهانه ی مرا بگیر

  من تمام خواستن را وجب کرده ام

  هیچکس 

 هیچکس به اندازه من

  عاشق تو و بهانه هایت نیست.........

****************

آتشی که نمیسوزاند  "ابراهیم" را

و چاقویی که سر نمی برد "اسماعیل " را

و دریایی که غرق نمیکند "موسی" را

کودکی که مادرش او را

به دست موجهای "نیل" می سپارد

تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

و دیگری را برادرانش به "چاه" می اندازند

سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد؛

آیا هنوز نیاموختی؟!

که اگر تمام دنیا بخواهد

و خدا نخواهد ، نمیشود...

پس ...

به تدبیرش اعتماد کن

ب حکمتش دل سپار

ب او توکل کن

و به سمت او قدمی بردار

تا ده قدم آمدنش به سوی خود را به تماشا بنشینی..

 

دختــــرم ...نگاه تو

همان بارانی است که میشوید غبار غم از دلم

همان نسیمی که مرهم میشود برزخم دلم

همان که مرا به معراج عشق می رساند

همان که بهانه بهانه هایم میشود......

 

این هم تعدادی از عکسهای متفرقه این چند وقت

اتاق بازی پارک جوانمردان

 بهشت زهرا قطعه شهدا

عزیزم تو اتاقش

 

نفسم تو لباس عروس

خونه خاله مهنازش

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢٧ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

تو عیدی دل منی

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود/ای پاره ی دلم که بریزم به پای تو

 

  من نمی‌توانم مسیر باد را تعیین کنم اما میتوانم بادبان های

کشتی ام را برای رسیدن به مقصدم تنظیم کنم.

 

 

 

سلام

ابتدا سال نو گذشته و روز زن رو به همه دوستانم تبریک می گم........و برای همشون و کوچولوهای نازشون سالی سرشار از سلامتی و شادکامی آرزومندم

و اما بگم از روزها و اندر احوالات دخترک نازم:

سنا خانوم دوست داشتنی ما همچنان در حال سخن گویی های فراوان بسر میبرن و به وقت الان 4سال و 6 ماه و 29 روز دارن و در آستانه 5 سالگی هستند و ناگفته نماند که بسیار شیطان ؛عاشق بازی ؛و در یه جمله اکتیو شده اند.و در حال یادگیری بیشتر محیط اطراف و ادما و احساسات و اخلاق های مختلف و خلاصه کلی چیزای ناشناخته هستن ایشون.......و سوالاتی از این قبیل که خدا کجا زندگی می کنه؟........بچه چجوری از شکم مامان میاد بیرون؟ ..........

میشه اگه من عروسی کردم بازم پیش شما بمونم؟.........رو می پرسه


دختر نازم تو بزرگ شدی ، متفاوت شدی ، وارد دنیای دیگری شدی

 ولی اینو بدون ؛که تو ،همیشه برای من یه کودکی و نیازمند توجه و حمایت و مراقبت وچشمانم به سویت تا همیشه سرشار از شور و نگرانی اینده و فرداها و انچه اینده توست، خواهد بود و هر چه تو بزرگتر میشی و مستقل و بالنده ، من مثل یه کودک به تو وابسته تر میشم و محتاج . امید که تو سالم باشی و من توانمند، تا تو رشد کنی و بلند شوی و سعادتمند.

همچنان در روزها و لحظه هایی که می گذرند اونقدر گم شدیم که دریغ از یه وقت آزاد برای ثبت خاطرات قشنگ........ ولی باز خدا رو شاکریم که بهاری دیگر را در کنار عزیزانمون داریم سپری می کنیم .....

هفته اول عید رو به اتفاق همسر و دختری شمال بودیم 3 روز اول زیباکنـــــــار و بقیه اش رو هم در ماسال (به خانواده پیوستیم )که به نظرم یکی از زیباترین مناطق شمال کشور هستش؛ بودیم ؛روی هم رفته خیلی خوش گذشت هم به ما هم به نازنینمـــــ ...... توی ماسال به ییلاقات و آبشار ویسادار رفتیم که خیلی قشنگ و زیبا بودن و آدم لذت میبرد از این همه زیبایی طبیعت

هفته دوم هم که بابا مهدی باید به اداره می رفت و ما هم هر روز صبحها پارک می رفتیم و بعدازظهرها  هم به دید و بازدید و عید دیدنی می گذشت .......تا الان

اواخر اسفند بود که یونای عزیزمون به دنیا اومد (پسر پسرعمه سنا) یه پسمل خیلی قشنگ و دوست داشتنی که از همین جا به مصطفی و فرزانه جون تبریک می گم و ما چون آخرین روزهای سال درگیر کارهای خونه و اسباب کشی بودیم فرصت نکردیم برای چشم روشنی بریم که چند روز پیش رفتیم و سنا هم کلی باهاش بازی کرد ..دستاش و ناز می کرد لپاشو رو لمس می کرد و پاهاشو دست می زد بعد تو راه برگشت انواع و اقسام سؤالات رو ازمون می پرسید :

ـمامان من کوچولو بودم قد یونا بودم؟

ـمامان یونا هم باید شیر بخوره بزرگ بشه مگه نه؟

ـمامان یونا کی قد من میشه؟

و سؤالاتی این جوری که گاهی کلافه میشم  از این همه کنجکاوی ولی باز به خودم میگم نه باید با حوصله به همه سوالاش جواب بدم که هرگز از پرسیدن سوال خسته و دلسرد نشه و میدونم که این مقتضای سنشه و میگذره

تو واحد بغلی خونمون یک خانواده ای هستند عین ما زن و شوهر کارمند و یک دختر دارند به اسم هستی که سه ماه از سنا بزرگتره و این دو تا تا حالا با هم برخورد نکرده بودند تا اینکه جمعه شب مدیر ساختمون توی پارکینگ جلسه ای گذاشته بود که سنا با باباش رفت که دوچرخه بازی کنه هستی هم با پدرش اومده بود که با دوچرخه خودش بازی کنه من هم از تراس داشتم یه جورایی نظاره می کردم که چند دقیقه اول چقدر قربون صدقه هم می رفتند و کلی تعارف تیکه پاره میکردند و با هم از مهدشون و مربیهاشون می گفتن که طولی نکشید که هر دو تایی شون با گریه از آسانسور که نه از پله ها پنج طبقه رو اومدن بالا ......بله دعواشون شده بود حسابی؛ سر این که کی با دوچرخش جلو حرکت کنه پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/وای خدای من چقدر دنیای قشنگی دارن این بچه ها ........

اومد خونه و کلی باهاش حرف زدم و نازش کردم و بعد شامش رو خورد و خوابید قلب

دهم فروردین هم عروسی دخترعموی خودم عالیه بود عروسی خوب و منظمی بود حسم بر اینکه که به همه فامیل خوش گذشته و بعد از تموم شدن عروسی سنا رفته تو بغل باباش گفته بابا منم خیلی دوست دارم عروس بشم خوش به حال عالیه که عروسی کرد میشه اگر عروسی کردم پیش شما بمونم؟ الهی من قربونت برملبخند

 


دختر ماهم،
از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری، زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار
زیبای من،
هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.
مهربان من،
خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده، بدان توانایی آن را در تو دیده است
دخترم بدان:
زندگی حکمت اوست، زندگی دفتری از حادثه هاست، چند برگی را تو برگ می زنی و مابقی را قسمت


پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

کودکم! درون چشم های روشنت
من نگاه بره آهوان دشت را نظاره می کنم.
گونه های کوچکت
مثل بال های شاپرک لطیف و نرم
خنده های کودکانه ات
روح خسته ی مرا نوازش است.
در تو من ترنم ترانه را شنیده ام

کودکم مباد
آزمون آتشی
در سطور روشن کتاب زندگانی ات

آمین



 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

 تو که ماه بلند آسمونی
منم ستاره می‌شم دورتُ می‌گیرم
اگه ستاره بشی دورمُ بگیری
منم ابر می‌شم روتُ می‌گیرم
اگه ابر بشی رومُ بگیری
منم بارون می‌شم چیک چیک می‌بارم
اگه بارون بشی چیک چیک بباری
منم سبزه می‌شم سر در می‌آرم
تو که سبزه می‌شی سر در میاری
منم گل می‌شم و پهلوت می‌شینم
تو که گل می‌شی و پهلوم می‌شینی
منم بلبل می‌شم چهچه می‌خونم

اول اینکه 54 ماهگیت مبارک نفس مامان ...امروز دقیقا چهار و سال و نیمه که از زمینی شدن دختر گلم نفسم عمرم می گذرهقلب

چهار سال و نیم کــــــــــه سرشار از عشق بود و لذتقلب

اسفند ماه هم داره نفسهای آخرش رو میکشه و همه یه جورایی در تکاپو هستن خونه تکونی، خرید عیدو ... . امیدوارم دل همگیتون خوش باشه و آرزوی سالی سرشار از شادی و موفقیت براتون دارم . انشا... سال جدید برای همه سال خیلی خیلی خوبی باشه .

این اخرین پست سال 1393 هستش

چون عید نیستم و میخوام برم مسافرت اومدم چند سطری بنویسم که خاطراتش از یادم نرن............

اتفاق خوبی که تو اسفند ماه برامون افتاد این بود که موفق شدیم به لطف خدای بزرگ خونمون رو عوض کنیم و یک کم اندکی بزرگش کنیم و این دو هفته درگیر اسباب کشی و  کارهای نقل مکان و همش در حال بدو بدو بودیم البته هنوز یک خرده کار واسمون مونده که ان شاءا... بعد از عید انجامشون میدیم از طرفی تو خونه جدید هنوز خط تلفن و اینترنت نداریم که باید سر فرصت بریم دنبالشونقلب ولی خوب خداییش راضی هستم هم خونمون خوبه هم همسایه های خیلی خوبی داریم  دخملی هم توی خونه جدید خیلی احساس خوبی داره و کلی داره ذوق میکنه که از این بابت خدا رو شکر می کنم و امیدوارم که همیشه خنده تو لبهای سنا و همه بچه ها باشهلبخند

پنج شنبه هم که سنا با مامان جونش طبق معمول کرج تشریف داشتند از فرصت استفاده کردم و رفتم دانشگاه دنبال کارهای تسویه حساب و تشکیل پرونده بعد از اونجا رفتم  دکتر که وقت قبلی داشتم  بعدش  مهدی ساعت یک از سرکار اومد دنبالم و بدو بدو  رفتیم  یک سری از خریدهای خونه رو انجام دادیم و حدود ساعت 7 شب رسیدم خونه که بعد از جابه جایی وسایل و تمیزکاریهای باقیمونده دوست نازنیم اکرم جون بهم زنگ زد و برای تولد ارمیا و امیرطاها دعوتمون کرد خونه مامانش و از اونجایی که دیگه تقریبا کارامو انجام داده بودم  با اینکه خیلی خیلی خسته بودم و روز خیلی پر کاری برام بود چون نیاز داشتم که روحیه ام عوض بشه بعد از اون همه بدو بدو کردنها........ با کمال میل قبول کردم که بریم ....جمعه با دخی و خاله مهناز و الی و مامان جون رفتیم تولد این دو گل پسر که الحق و الانصاف خیلی خوش گذشت  هم به سنا و بچه ها که خیلی بازی کردند  و رقصیدند و هم به خودم که کلی یاد دوران بچگیمون رو کردیم و حالش رو بردیم قلب

از اونجایی که سنا چند وقتی بود که یک ماشین کامیون بزرگ ازمون میخواست و من هر بار طفره می رفتم و یک جورایی نمی خریدم و مهناز هم برای کادو تولد ارمیا یک ماشین تریلی خیلی بزرگ خریده بود و دیدم که دیگه واقعا دلش ماشین بزرگ میخواد بعد از تولد دو تایی رفتیم و یک ماشین کامیون بزرگ براش خریدم وای که چقد داشت ذوق می کرد و ازم قول گرفت که عید رفتیم مسافرت ماشینش رو هم بیاره و باهاش خاک بازی کنه........بعد بهم میگه مامان پولش زیاد شد گفتم اشکال نداره چون دختر خوبی بودی برات خریدم  بعدش پریده بغلم بوسم میکنه میگه مامان مرسی که برام خریدی آخه من کامیون خیلی دوست دارم

از تولد هم چند تا عکس بیشتر ندارم که البته کیفیتش هم خیلی خوب نیست چون دوربین یادم رفته بود ببرم و با دوربین گوشی عکس گرفتم

سنا و نفس

 

 

 

ارمیا جونم که با بچه ها قهر کرده

نفس مامان یادت باشه باهمه شیطنتها و لجبازی کردنها باز مامان عاشقته و تا آخرین نفس عاشقت میمونه عمر و نفس مامان...........هزاران هزار بار دوست دارم ........ماچ

**********

آنچه بر لوح زمان می ماند......

راه و رسم سفر است

رهگذر می گذرد...قلب

 

 

سعی کن تو زندگیت درخت باشی،

که اگر کسی بهت لگد زد،

شکوفه بارانش کنی......قلب

 

بیایید قدر لحظه لحظه عمرمون رو بدونیم تا هیچ وقت حسرتش رو نخوریم.......

چون هیچ وقت از یک ساعت بعدمون هم خبر نداریم.........

امیدوارم عید به همه خوش بگذره......قلب

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٤ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

سلام ناب زمستانی به تمام دوستای گلملبخند

من که خیلی حالم خوبه و خیلی سر حالم آخه الان هوا خیلی عالی و یه حس خوبی دارم شاید هم به خاطر یه چیز دیگه باشه اونم پایان امتحانات ترم آخر و پایان دانشگاه و پایان بدو بدوها و البته دلتنگیهایی که این پایان خواهد داشتافسوسبالاخره دو سال در یک محیط کلی چیز یادبگیری و با استادا سر امتحانها چونه بزنی و با دوستای خوبی که داری بخواهی خداحافظی کنی دلتنگی هم داره دیگه ناراحتیه جورایی احساس می کردم پست گذاشتن سخت شده ولی وقتی با خودم فکر کردم متفکردیدم حیفه تا الان که خاطرات دختر گلم رو نوشتم (هر چند کم و مختصر ولی به یادموندنی) دیگه ولش کنم خصوصا اینکه من با خودم عهد کرده بودم که تا سن هفت سالگی و پایان کلاس اول این کار رو ادامه بدم و وقتی دختر نازم خودش باسواد شد اگر دوست داشت ادامه بده اگر نه که هیچ ولی این حداقل و کمترین کاری بود که از دست من برمیومد برای اینکه بتونم لحظات قشنگ و تکرار نشدنی را براش ثبت کنمقلب

الان اومدم مختصر بگم از روزهای قشنگ نازدخترم...............

از آخرین امتحان که اومدم خونه ی مامانم سنا گفت مامان دانشگاه دیگه همیشه تموم شد گفتم بلهههههههههههه یهو از ته دلش گفت آخ جون هوراااااااااااااااااااااااااااا الهی من بگردم که تو هم مجبور بودی توی این دوسال روزهایی که من کلاس دارم یا پیش من نباشی یا فقط شبها یکی دو ساعت با هم باشیم بعدش هم من از خستگی زود بخوابم شما هم لالا کنی 

جا داره از مامان گلم و از همسر مهربونم به خاطر زحمتهایی که تو این دو سال کشیدند ویژه تشکر کنم دوستتون دارم از ته قلبم مامان خوشگلم--------همسر نازنینم

دیگه اینکه دو ماهی میشه که من توی مهمونیهای دورهمی فامیلی نمی تونم شرکت کنم چشمک

اولیش رو که تقریبا سه هفته پیش بود و هوا هم خوب بود سنا با مامان جون و خاله هاش رفت خونه دختر عمه مریم و کلی هم بهش خوش گذشته بود فقط امیرمهدی نازم مثل اینکه تو اون مهمونی با سنا دعواش شده بود به سنا گفته بوده که من باهات قهرم ..........سنا هم نه گذاشته و نه برداشته  گفته بود جهنم به جهنم که قهری------وقتی اینو برای من تعریف کردند کلی خندم گرفت که اینو دیگه از کجا درآورده گفته متفکر


چهارشنبه هفته پیش به نمایشگاه کتاب ادارمون رفتم .....یک عالمه برای دختری کتاب و چیزمیز خرید کردم که گذاشتم توی اداره ...... و هر وقت که یک کار خوب انجام میده فرداش یک کتاب براش هدیه میبرم، و کلی خوشحال میشه که مامان وای من چقدر کتابام زیاد شدن، و قرار شده که کتابهایی رو که دیگه مناسب سن الانش نیستــــــــــ رو هدیه بدیم به بچه های کوچیکتر، هم استفاده کنند هم اینکه کتابخونه خودش جا داشته باشه برای کتابهای بعدی ی ی ی ی لبخند

 

وقتی چیزی میخواد که بهش نمیدم بهم میگه : تورو خدا بهم بده...تو رو خدا بده، قول میدم خرابش نکنم؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

یکی دو هفته پیش که بابا مهدی برای چند روزی رفت سفر، من لب تاب رو که خیلی به ندرت باهاش کار میکنم یعنی بیشتر مهدی باهاش سر و کار داره رو برداشتم که چند تا عکس از توش بردارم، یهو برگشت بهم گفت وااااااااااااااااااااااااااااااای مامان ( فکر کردم میخواد چی بگه به من) اگه به بابا نگفتم به لب تاب ش دست زدی وااااای تعجبمنم گفتم این لب تاب برای همه ماست شما هم بزرگتر شدی میتونی ازش استفاده کنی و بعد بیخیال شد،،، فردا صبحش که از خواب بیدار شدیم اولین چیزی که گفت این بود: به بابا میگم بدون اجازه به وسایلش دست میزنی،، منم گفتم خوب اصلا بگوووووووووووو خنثیخوبه دیگه والا مهدی که نیست جانیشینش هست که مواظب اوضاع باشه و به من امر و نهی کنه وقتی که هم برای خودش تعریف کردم از خنده غش کرده بود برگشته به من میگه اینه دیگه

کار اشتباهی که انجام میده بهمون میگه : با من قهری یا دوستی بعد خودش

 جواب میده : با من قهر نباشببخشید

 

   ای قربون حرف زدنت بشم نفس مامان ، دوست دارم بخورمت ، هرچی میبوسمت

 سیر نمیشم آخه چکار کنم؟عاشقتم جوجه ی قشنگم

 

بعضی اوقات بهم میگه : اعصابه منو خورد نکن

بماند که بعضی وقتا از دستش خیلی عصبانی میشم بعد میاد از دلم در میاره...........

فعلا بای بای

 *********************************

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی

اما سالها طول می کشد تا این را بفهمی

وقتی هم که آخر سر می فهمی اش

دیگر خیلی دیر شده

و هیچ چیز

بدتر از خیلی دیر

نیست.........

 

دوست شدن با بعضیا

مثل بستن اشتباهی دگمه های لباسه

تا به آخرش نرسی، متوجه نمیشی اشتباه کردی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱۳ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

 

سلام

جمعه ای که گذشت به اتفاق خاله طاهره و دایی محمد و مامان جون و مهدی و سنا رفتیم دیزین و جای همه خالی خیلی خیلی خوش گذشت هوا هم بسیار عالی بود یعنی زیاد سرد نبود ولی با این حال سنا رو خوب پوشوندم و به اتفاق همگی با تله کابین رفتیم ایستگاه 3 و کلی عکس گرفتیم و برف بازی کردیم و برگشتیم پایین (مامانو جون هم چون از تله کابین می ترسه و خیلی هم سرمایی با ما همراه نشد و توی ماشین منتظر موند تا ما برگردیم ....... بعدش موقع برگشتن توی جاده چالوس نزدیک سد کرج اتراق کردیم و یک ناهار مختصری زدیم تو رگ و راه افتادیم به طرف تهران......

یکشنبه گذشته هم با مهدی و سنا سه تایی رفتیم توچال... به خاطر شهادت حضرت رسول تله کابین توچال بسته بود و چون سنا همراهمون بود و سربالایی های توچال رو نمی تونست خودش بیاد و دائم به مهدی می گفت بغلم کن به خاطر همین تاکسی گرفتیم و تا ایستگاه تله کابین بالا رفتیم اونجا سنا کلی برف بازی کرد و مهدی هم کمی تمرین عکاسی ... و نزدیکای ساعت دو و نیم بود که برگشتیم خونه و بعد از استراحت و یک خواب نیمروزی راهی خونه مامان جون شدیم برای دورهمی شب یلدا و سنای ما بالاخره موفق شد یک دل سیر توی این دو هفته برف بازی کنه و از این بابت خیلی خوشحال شدم

سنا در توچال

عکسهای دیزین

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۸ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا

شب یلدا نماد از بین رفتن ظلمت و تاریکی

و اومدن روشنایی و امیده

این عید زیبا رو به همه شما و به دختر گلم سنا تبریک میگم


یلدا مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یلدا، تو را دوست دارم، به اندازه همه ستاره هایى که در چشم هایت مى درخشند،
اى خواستنى ترینِ شب ها! طعم تو، به اندازه همه صبح هاى دل انگیز آفتابى بهار، شیرین است.

 

متن تبریک شب یلدا, تبریک شب یلدا


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٦ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

سلام به دوستان عزیزم

پاییز همه دوستانم طلایی خدا رو شکر علیرغم دغدغه هایی که این روزها داریم حالم خوبه و این یعنی زندگی

وقتی دیر میام پست میزارم خیلی دلم واسه نوشتن تنگ میشه ولی مشغله کاری و رسیدن به کارهای دختری و رسیدن به کارهای دانشگاه که ایشالا دیگه رو به اتمامه اجازه نمیده بیام و آپ کنم .......افسوس

این پست رو می خواستم یک ماه و نیم پیش بزارم و از اتفاقات و خاطرات خوب دختر نازم که تو این مدت گذشته بنویسم که نشد...افسوس

شاید مهدی عزیز یه تلنگری بهم زد که بیام و بنویسم و نذارم زیاد فاصله بیفته بین روزها و ثبت روزای شیرین کودکی تنها کودکمون

فقط میومدم و سر به خونه های دوستان گلم می زدم  و از اینکه می دیدم اوضاع روبراهه خوشحال می شدم ...

سنا جونم میشه گفت پاییزش رو تقریباً خوب گذروند و از روزای خوبش استفاده کرد البته با کمک و لطف مامان و بابای مهربونشچشمک به جز یک ماه مهر رو به خاطر اینکه از نظر روحی کمی تا اندکی به دلیل جابه جایی کلاس مهدکوک به هم ریخته بود و به هیچ وجه نمی تونست شرایط جدید رو بپذیره و من خودم هم خیلی روزهای سختی رو گذروندم ... جالب اینکه می دیدم بچه های هم سن و سالش خیلی راحت این با شرایط جدید کنار میان و چرا سنا با اینکه بزرگتر شده من هر سال باید این مشکل رو داشته باشم خلاصه وقتی با یک مشاور کودک صحبت کردم دقیقا نظر برعکسی داشت و گفت چون بزرگتر شده و از طرفی روحیه حساسی داره دیر به شرایط عادت می کنه و وقتی هم که عادت کرد خیلی وابسته میشه .......و پیشنهاد داد که خیلی سرگرمش کنید با پارک و سینما و خمیر بازی و کار با سفال که من و مهدی هم خداییش کم نذاشتیم و اکثر بعدازظهرهای مهر ماه سنا به پارک رفتن و سینما رفتن  گذشت تا اینکه کم کم به طور کامل شرایط رو پذیرفت و از این بابت خدا رو شاکرم

اولین تجربه سینما رفتن سنا دین فیلم شهر موشها بود که خیلی لذت برد ما هم همین طور

دیگه اینکه امروز سنا دقیقاً پنجاه و یک ماهه که از زمینی شدنش میگذره و وقتی من میبنیم این قدرت بزرگ خدا و لحظه لحظه قد کشیدن و بزرگ شدنت رو غرق شادی میشم و به خود می بالم 

دیگه اینکه تا هر شب یک کتاب داستان براش نخونم خوابش نمی بره

دیگه اینکه داره روز شماری میکنه که دانشگاه من تموم بشه چون بهش قول دادم که کلاس شنا ببرمش

دیگه اینکه پنج شنبه سه هفته پیش دانشگاه نرفتم و خاله اکرم و خاله لیلا و خاله الهام و نفس و امیرطاها رو ناهار دعوت کردم خونمون که چند ساعتی رو هم ما هم بچه ها دور هم باشیم و کلی سنا و نفس با هم بازی کردند بدون کوچکترین دعوا یا قهری در ضمن خاله الهام یک نی نی ناز دیگه مثل نفس تو راه داره

دیگه اینکه دخترم خودش تنهایی مسواک میزنه بدون کمک من و باباش

و اینکه خیلی مهربون و با محبت شده و توی آشپزی هم به من خیلی کمک مکنه مثلا وقتی میخوام کتلت درست کنم بدو بدو میره دستاش رو تمیز تمیز میشوره و شروع میکنه به کتلت درست کردن و کلی هنرنمایی کردن

چند روز پیش دیدم داره با خودش حرف میزنه گفتم مزاحم خلوتش نشم بعد دیدم داره به عروسکش میگه من میخوام وقتی بزرگ شدم یک آمبولانس بخرم که مریضا رو زود زود ببرم پیش دکتر قربونت برم که اینقدر مهربونی و به فکر مریضا

 خلاصه اینکه روزهامون داره همین جوری میگذره و 

 از اینکه همسر خوب و نازنینی دارم

از اینکه سنا رو داریم

از اینکه زندگیمون پر از مهر و محبته

از اینکه دوستای خوبی دارم

شاکرم و باز هم خوش حالم


دختر گلم یادت باشه

لذت آنچه را که امروز داری، با آرزوی آنچه نداری خراب نکن

 

 ---------------------------------

آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند

آدم کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٤ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()

هشت سال از با هم بودنمان گذشته و من هروز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین زندگی را برایم بسازی
سالروز ازدواجمون مبارک

بر من مباد بی توماندن بی توبودن بی تو خفتن بی تو رفتن
سالروز باهم بودنمان مبارک

 

10 آبان یک هزار و سیصد و نود و سه هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابای سنا مبارکـــــــــ


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٠ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فریبا .ت | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.